تبليغاتX
 سلطان قلب مادر کوه رنج پدر

سلطان قلب مادر کوه رنج پدر

دست نوشته های دختری به نام ریحانه

Copyright©by:Orchid.blogfa.com 

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني

 آنچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزنی.

 مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني


 

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


پاییز دلم..

پاییزدلم بهاررا صدا می زند

هنگامی که بهار در آغوش سرد مردمان زمستانیست

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت


میخوام از تو بخونم میخوام پیشت بمونم دیگه طاقت ندارم از عشقت منم دیوونم
عاشق شدم دوباره نذار اشکام بباره بیا پیشم بگو دوستم داری نذار بگردم دنبال راه چاره


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت


متاسفم برات...

دل به هر کي دادي از سادگي دادي

زندگيتو پاي دلدادگي دادي

تک و تنهايي و با پاي پياده

متاسفم برات اي دل ساده


 

نوشته شده توسط ریحانه در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت


به شب وصلت جانا دیوانه شدم

به شمع رئیت جانا پروانه شدم

به مه روی تو من جانا حیران و ماتم

ز غم عشق تو شد جانا صبر و قرارم


 

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت


آه من بی تو میمیرم

کاش میداشتی باور

روز و شب دیده بر راهم

سوی کاشانه ام بگذر


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 16:13 موضوع | لینک ثابت


ای کاش

ای کاش من خورشید بودم
روی علف ها می نشستم
با مهربانی قفل غم را
از روی در ها می شکستم
ای کاش من آلاله بودم
لاله ای خوش رنگ و زیبا
 آلاله ای که دوست دارد
 نجوای سرخ شاپرک را
ای کاش من احساس بودم
مفهوم سبز زنده بودن
مضمون باران بهاری
در دفتر سرخ سرودن
ای کاش من لبخند بودم
بر روی لبهای کویری
ای کاش غم را می زدودم
لز چشم نمنک اسیری
ای کاش من پرواز بودم
پرواز تا اوج رسیدن
پرواز تا اعماق رویا
نبض شقایق را شنیدن
ای کاش من مهتاب بودم
 مهتاب با نوری طلایی
همدرد با مرغان عاشق
با بی دلان درد آشنایی
ای کاش من ایینه بودم
 یا انعکاس نور بودم
با نقره هایم گرد غم را
از صفحه دل می زدودم
ای کاش من یک قطره بودم
 یک قطره اشک پک و جاری
اشکی به روی گونه ای سرخ
یا در دل چشم انتظاری
ای کاش من یک یاس بودم
تا بیکران می رسیدم
دست پر از احساس خود را
بر قلب باران میکشیدم
ای کاش من یک قلب بودم
شب تا سحرگاه می تپیدم
آن قدر می رفتم فراتر
تا آه شب را می شنیدم
ای کاش من دیدار بودم
آن شوق نیلی رنگ دیدن
از خوشه های زرد خورشید
گل دسته های یاد چیدن
ای کاش با شعر رهایی
 در قلب ها غوغا نماییم
و با ورود حضرت عشق
این کلبه را دریا نماییم
 

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت


مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
 
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت


شمع و پروانه

قطره قطره
ذره ذره
شمع می فشاند اشک
از سوختن پروانه اش
و پروانه
می چرخد و می نوشد و می رقصد
می شود مست از جام اشک شمع
قصه ی عشق پروانه و شمع
داستانی است از جلوه ی دلدادگی محض
بی نیاز از توضیح
بی نیاز از تفسیر
و من اینک شمعم
نه یک شمع
نه ده ها و صدها و هزاران شمع
من بی نهایت شمعم
ده ها و صدها و هزاران بی نهایت شمع
و اشک من
نه یک قطره
نه ده چشمه
نه صد رود
نه هزاران و هزاران و هزاران دریاست
اشک من بی حد و حساب است
اشک من اندازه ی عشق است
اندازه ی عشق
اشک من احساس است
وهم اینک جاریست
تو کنارم باش
نه چنان پروانه که بسوزی
و پروانه دگر چیست
که تو معبود منی
تو کنارم باش تا با دستانت ظرفی سازی
و کنی جمع اشک هایم را
تا بدانم که عشقم
تا بدانم که احساسم
تا بدانم که اشک هایم
مالک دارد
صاحب اشک هایم
صاحب عشق منی
صاحب قلب منی
چه شود اینها را لایقت پنداری

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

باران را دوست دارم چون بوی تو رو دارد .

گل را دوست دارم چون لطافت تو رو دارد

دریا را دوست دارم چون وسعت نگاه چشمان تو رو دارد

ماه را دوست دارم چون زیبایی  تو رو دارد .

خورشید را دوست دارم چون ذره ای از گرمای عشق تو رو دارد

شب را دوست دارم چون لحظه یکی شدن دلهاست.

سکوت را دوست دارم چون در این لحظه ها فقط به تو می اندیشم

تنهایی را دوست دارم چون میخواهم با خیالت در آسمان رویا سیر کنم .

دفتر تنهایی ام را  دوست دارم  چون لحظه لحظه خاطراتمان رو به یاد می آورم .

زندگی و خوشبختی را دوست دارم چون تو تنها بهانه اش هستی .

قبلم را رو دوست دارم چون امانتی توست .

انتظار رو دوست دارم چون میدانم انتظار معنی وسیعی در جریان عشق است .

بلور را دوست دارم چون از جنس توست .

چشمه را دوست دارم چون به زلالی چشمان توست .

نگاهت و چشمت  را دوست دارم چون مرا در خود غرق می کند .

کویر را دوست دارم چون میخواهم در بیابان به شوق تو دیوانه شوم

نسیم  . قاصدک را دوست میدارم چون هر شب پیام تو برایم می آورد .

خدا را دوست دارم چون تو رو با من آشنا کرد .

ایمان رو دوست دارم چون لازمه عشق است .

و در آخر :

تو رو دوست دارم تا آخرین نفس

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت


پنجره

وقتي كه پلك پنجره را باز مي كني

صبحي دوباره دردلم آغاز مي كني

گلها به بوي خنده تو باز مي شوند

لب مي گشايي اي پري ، اعجاز ميكني

پرمي كشد زشوق پرستوي پرده ها

تا با نگاه پنجره پرواز مي كني

در كوچه ها نسيم نگاه تو مي وزد

آهوي خوش خرامي وخوش ناز مي كني

من دوست دارم آه !نه اين واژه نارساست

من نيستم ، تودرمني آواز مي كني

حتي سكوت گوش به زنگ است نازنين

وقتي نواي عشوه گري ساز ميكني

گنجشك ها به نغمه گري ايستاده اند

آيا تو پلك پنجره را بازمي كني ؟

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت


آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست دل چراغان کنی از یاد کسی , تب و تابی بودت هرنفسی , به وصالی برسی یا نرسی سینه بی عشق مباد

باز کن پنجره را
بگذار باران را بهتر ببینم
می خواستم
روی این شیشه باران خورده
اسم تو را بنویسم
اما...
چشمانم بارید
دستانم لرزید
باز با خود گفتم
هر گاه مرا به خاک سپردید
در تاریکی گور
جایی را هم برای ارزوهایم بگذازید


 

نوشته شده توسط ریحانه در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت


مگر من چه می خواستم

به جز  آسمانی پُر از آفتاب

به جز جشن پیوندِ مهتاب و خواب

به جز چشمی از فرطِ شادی پُرآب.

مگر من چه گفتم

که آنگونه سوزان به من تاختند

که کوهی ز کاهم برافراختند

که صد شاخه شد جملۀ راستم.

مگر من چه گفتم ... چه می خواستم


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


 

مگر من چه می خواستم

به جز  آسمانی پُر از آفتاب

به جز جشن پیوندِ مهتاب و خواب

به جز چشمی از فرطِ شادی پُرآب.

مگر من چه گفتم

که آنگونه سوزان به من تاختند

که کوهی ز کاهم برافراختند

که صد شاخه شد جملۀ راستم.

مگر من چه گفتم ... چه می خواستم


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت


 

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت


ميشه تو چشماي تو گم شد و مرد                                    ميشه دريا رو به بغض تو سپرد

یکی گفت غصه نخور اون داره برمی گرده

زندگی با عشق تورنگ دیگه داشت برام

رفتی و بدون تو تلخ شده روز و شبم

دل من با هیچ کسی نمی تونست خو بگیره

شب وروز منتظر وچشم به رات مونده نگام

کسی مثل تونشد کسی مثل تونبود

همش از خدا می خوام که بیایی زود زود

کاش که می شد دوباره باز هم و پیدا کنیم

سفره عشق مونو با همدیگه وابکنیم

کاش تواین شهر غریب صدای آشنا بیاد

دل من هواتو کرده فقط هم تورو می خواد

کسی مثل تو نشه دیگه کسی مثل تو نبود

همش از خدا می خوام که بیایی زود زود

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

 

 

 

چته   آسمون   دوباره   کم  آوردی  باز  ستاره؟

اشک  نریز  اخماتو  وا کن  به  خدا  فایده  نداره

می گن   اشک  اگه  بریزی  سبکت  می کنه  اما

اونی  که  گذاشته  رفته  کی ما رو به یاد می یاره

انقدر بارون می ریزی به تو شک می کنه مهتاب

که   دیشب  بود  تابستون   ولیکن  امشب  بهاره

دلتو    بزن    به    دریا   تا   بشی   تنهای   تنها

یا    شاید   خدا   بخواد   و    بکنه   بهت   اشاره

اگه اون یه کم دوست داشت بی خدافظی نمی رفت

دعا   کن   خدا   تلافی    سر    قلبش   در   نیاره

اگه  بی وفا  نبود  که  واسه  تو  عزی ز نمی شد

اونی    که    بشکنه    اما   بمونه اون موقع یاره

آسمون   دیگه   تموم  کن  گریه  رو  فقط دعا کن

که   خدای  آسمونا   هیچ   روزی   تنهاش  نذاره

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت


سایه ی بی اعتبار عشق !

در سایه ی بی اعتبارت ماوا گرفتم

من انتظار معجزه نداشتم ٬ من تنها آغوش عاشقانه ات را می خواستم !

افسوس که تو تنها سایه ی بی تفاوتی شدی در کنار قلب تنهایم !

ای سایه ی بی اعتبار ٬ من به گرمای دستانت محتاجم !

من لمس حضورت را خواهانم نه عطر وجودت را !

من محتاج نوازشهای عاشقانه ی عشقم !

من با تو بودن و در آغوشت آرمیدن را خواهانم !

من سخت تنهایم !

من در حصار سایه ی فرٌار خوشبختی در انتظار حضورت لمس بیکسی را تجربه کردم !

من بی پناهم !

همچون پرنده ای اسیر دست بی ترحم طوفان !

من سخت بیمارم !

بیماریم عشق است و معشوقم علاج آن !

من سخت بی تابم !

آیا چه خواهد شد .... ؟؟؟

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت


چشمهايم را مي بندم و از ته دل آنچه را ميخواهم آرزو ميكنم
سكوت ، سپيدي، سادگي ، سلوك ، سپهر، ستاره ،سلام!
ابنها هفت سين من هستند واگر آنها را به دست آورم ، عيد ميگيرمو پاي ميكوبم و به عرش سفر ميكنم وبافرشتگان به گفتگو مينشينم .
در سفره ام« ستاره» ميگذارم تا دنيا نوراني شود«سكوت»مي گذارم تا روح ها صيقل پيدا كنند.
«سپهر»ميگذارم تا دلها آبي شود «سلوك» تا انسانها سالك راه حق شوند.
«سپيدي» ميگذارم تا همه يكرنگ باشند .
«سادگي» ميگذارم تا مردم دنيا پرست نشوند .«سلام»ميگذارم وبراي همه آرزوي سلامتي ميكنم
من همه ي زيبايي ها را جمع كرده ام چه سال زيبايي است

عیدتون مبارک 


 

نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

توی این عصرپراز درد ، خیلی آدما یه دنیان

 

خیلی ها توجمع دنیا ، بی قرارو تک وتنهان

 

زیر سایه سلامت ، هواشونو داشته باشیم

 

توی جمع بیقرارا، عطر خوشبختی بپاشیم

 

به بهونه زمونه ، نذاریم که برن از یاد

 

بزاریم زنده بمونن ، مثل عشق پاک فرهاد

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط ریحانه در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت


اي دل تنها چيه چشم انتظاري

باز يه لحظه يه دم آروم نداري

 مثل زمستون تو حسرت بهاري

باز عشقت خيمه زد روخونم

 باز يادت آتيش زد به آشيونم

 باز بي تو بايد تنها بمونم

بيا سكوت لبهام هنوز حرمت خونه است

پرنده دل من هنوز بي آشيونه است

بيا پر از اميد هنوز اين دل خسته

هنوز به پاي چشمات ، پاي عشقت نشسته

 

توي آسمون دنيا هركسي ستاره داره

چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره

واسه من تنهايي درده ، درد هيچ كس ونداشتن

هرگل پژمرده اي روتوكوير سينه كاشتن

ديگه باور كردم انگار كه بايد تنها بمونم

تادم لحظه مردن شعر تنهايي بخونم


 

نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت


ای همه هستی من

 

 

 

 

 

 

 

 

تو کیستی که اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق شکسته روی گردابم


 

نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت


 

كاش . . . . .

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد                گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را               وقف قسمت کردن شادی کنیم

 

                           کاش وقتی آسمان بارانی است

                            از زلال چشم هایش ترشویم


وقت پاییز از هجوم دست باد                  کاش مثل پونه ها پرپر شویم

کاش وقتی چشم هایی ابریند                به خود آییم و سپس کاری کنیم


                          از نگـاه زرد گلدانهـایمان

                       کاش با رغبت پرستاری کنیم


کاش دلـتـنگ شقایق ها شویـــم               به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم              با خدای یاس ها خلوت کنیم

                            کاش گاهی در مسیر زندگی 

                         باری از دوش نگـاهی کم کنـیم

 

فاصله های میان خویش را                      با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم             وقتی از اینجا به دریا می رویم

 
                           جای بازی با صدای موج ها  

                             درد ها ی آبیـش را بشنویم


کاش مثل آب مـثـل چشمـه سـار            گـــــــونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه ، روزی از اینجا می رویم          کاش این پرواز را باور کنیم


                             کاش با حرفی که چندان سبز نیست

                                 قـلب های نقـره ای را نــشکنـیم

 

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه        چشم های خفته را رنگی زنیم

کاش بین ساکنان شهر عشـــق                 رد پای خویش را پیدا کنیم


                         کاش با الهام از وجدان خویش  

                         یک گره ازکـار دل ها وا کنیم

 

كاش رسم دوستي را ساده تر                مهربان تر آسمانی تر كنيم

کاش در نقاشی دیدارمان                    شوق ها را ارغوانی تر کنیم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند             ما به جای ابرها گریان شویم

کاش وقتی آرزویی می کنیم                از دل شفاف مان هم رد شود

                           مرغ آمین هم از آنجا بگـذرد

                           حرف های قلب مان را بشنود

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت


 

                       تورادوست می دارم

                آ نگونه که ماهیگیران دریای پر از ماهی را

             آنگونه که دهقا نان باران ، پس از خشکسالی را

           آنگونه که کودکان رویاهای خیالی را

          آنگونه که عاشقان را ،  اسب رویایی را

      آنگونه که در کویر گم شدگان ،  سایه ابر سیاهی را

    آنگونه که عاشق رویا را، باران  دریا را ،انسان هوا را

 

 


 

نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت


رنگ عاشقونه

چشمات مثل مهتاب رنگ عاشقونه داره

امشب گل عشقم هوس جوونه داره

دستات تکیه گاهی واسه این دستای خستم

ای اونکه پناهی برای قلب شکستم

دفتر خاطره هات مونس وهمدم منه

اسم تورولبام همه جابا تو ای همیشه موندنی

ای برام عزیزتر از یک کتاب خوندنی

من اگه عاشق نبودم حرف گفتنی نداشتم

توی گلخون